توحید عملی | قسمت ۸

به نام خدای مهربان سلام خدمت شما دوست عزیز من سید حسین عباس منش هستم و باز هم سپاسگزار خداوندم که من فرصت داد با شما عزیزانم باشم امروز می خوایم در مورد کج فهمی که بعضی از بچه ها تو بحث توحید و شرک دارن صحبت کنیم من البته آشنام با کج فهمی ها یعنی خیلی موقع ها شد من تو سمینارم که تو ایران بودم مثلا یه سری صحبت ها می کردم بعد بچه ها یه برداشت کاملا متضاد از صحبت های من داشتن یا مثلا فرداش می برن می گفتن که مثلا شما دیروز این رو گفتی مثلا قضیه اش چیه در صورتی که اصلا من دیروز اون رو نگفته بودم ولی اینا اینجوری شنیده بودن بعد من فهمیدم که آدما دوست دارن اون چیزی که خودشون در واقع باور دارن رو بشنون هرچی هم بگی همونی که دوست داره بشنوه رو می شنوه حتی اگه تو نگفته باشی یه جوری تو ذهنش عوضش می کنه که اونی باشه که خودش دوست داره و به همین دلیله که خیلیا با توجه به صحبت های ما یا حالا کتاب هایی که می خونن تغییری نمی کنن چون در نهایت اون چیزی که دوست دارن رو می شنون نه اون چیزی که اون کتاب رو گفته یا اون فرد گفته من سعی کردم توی زندگیم خودم همیشه اون چیزی رو که یعنی یعنی اصلا سعی نکردم خودم رو نگه دارم بگم آقا من اینی که الان هستم درسته و همینی که هست حالا یک کسی هم یه حرفی می زنه می شنویم نه من قبلا بهتون گفتم همون موقع کتاب می خوندم می گفتم ایده هاش رو تست می کنم اجرا می کنم ایده های اون کتاب رو و بعد در واقع تصمیمم یعنی خودمو خالی می کردم برای درک کردن برای شنیدن یعنی خودمو نگه نمی داشتم عقاید و باورهای مذهبی و دینی رو نگه نمی داشتم می گفتم بذار ببینیم که این چی می گه یه سری ادعاها داره می گه آقا این روش روش درستی با این ادعاها و می گه که اینم روششه من به روشش با باوری که می گه درسته عمل می کنم چند ماه بعد نگاه می کنم به نتایجش ببینم که اگر درست بود ادامه می دم اگر نه که یعنی به همین ترتیب من تو شروع کار کتاب می خوندم و بسیار بسیار تحت تاثیر قرار می گرفتم کتاب هایی که می خوندم هر بار یه کتاب دیگه و بعد به یک در واقع مفهومی رسیدم که دیگه اون مفهوم رو ادامه دادم و حالا تو زندگیم شرایطش نتایجش مشخصه در مورد توحید من یادمه که با اینکه من توی قم بزرگ شدم تنها چیزی جمله ای که من در مورد توحید شنیده بودم از بچگی تو این شعر اصول دین پنج بود دانستنش گز بود شنیده بودم که مثلا اول توحید و اینا و هیچ ایده ای در مورد اینکه این توحید یعنی چی نداشتم هیچ ایده ای خب با اینکه من توی شهر قم بزرگ شدم در یک خانواده بسیار بسیار مذهبی خانواده مادری من قبلا هم گفتم انقدر مذهبی بودن و احتمالا هستن که تلویزیون جمهوری اسلامی رو تحریم کرده بودن می گفتن این رو مثلا یه سری سریال ها که مثلا سریال های خارجی زنا ختن این حرامه و تلویزیون و چیز یعنی در این حد مذهبی بودن و خیلی داستان عجیب و غریبی داره مذهبی بودنشون و اون حد در واقع نگاه مذهبی و تعصبی که داشتن خانواده پدری منم که گفتم خانواده مادری مال تهران بودن خانواده پدری من مال استان کهگیلو و بویراحمد بودن که به شدت مذهبی بودن یعنی به شدت می گم در این حد که حالا من یادمه که مثلا مهمترین قسمی که می خواستن بخورن یعنی یه قسمی که دیگه مثلا دیگه خیلی می خوان راستش رو بگن و اصلا اگه این قسم رو بخورن دیگه بمیرن هم بهش عمل می کنن ریش خمینی بود می گفتن به ریش خمینی قسم که اینجوری کنی اینجوری می شه و اونجوری می کنم و من اونجوری ام و من اونجوری می کنم و این حالا یا اگه وعده ای می دادن یا اگه یه حرفی می زنم می خواستن بگن داریم راست می گیم یا اگه یه وعده ای می دادن می گفتن حتما به وعده مون عمل می کنیم خلاصه به ریش خمینی قسم این دیگه بزرگترین قسمشون بود حالا یه آدمی با این بک گراند مذهبی سنگین بزرگ شده توی شهر قم که دیگه داعیه چه می دونم رهبریت جهان اسلام رو داره دیگه شهر قم دیگه مذهبی هست دیگه از سر و کولش می باره با همه این داستان هایی که بود ما یک کل کلمه توحید رو ما از این شعره شنیده بودیم یعنی هیچ جای دیگه به هیچ شکل دیگه ای در موردش کسی صحبت نکرده بودیم که آقا توحید چیه شرک چیه و اینا این داستان گذشت تا اینکه من بزرگتر شدم و خلاصه همون داستانی که گفتم تو کشتی سازی کار می کردم و یه قرآن آبی مامانم بهم داده بود و خلاصه می خواستم بندازمش تو دریا شروع کردم به خوندنش قبل از اینکه بندازمش تو آب اونجا رسیدم به یه سری آیه ها بعد که یه ذره با قرآن آشنا شدم و تو همون فضا که دیگه دیدم این حقانیت این کتاب رو با یه سری آیه ها برمی خوردم که خداوند می گفت به پیامبر اسلام به محمد می گفتش که پیرو آیین ابراهیم باش که او موحد بود و مشرک نبود بعد من می گفتم خب این چیه که داره به پیامبر اسلام می گه که اون اولین مسلمان ابراهیم بود و کلا هرچی هرچی که می شه از هر دری خدا می خواد به همه پیامبرا مثال بزنه مثال ابراهیم رو می زنه و وقتی می خواد مثال ابراهیم رو بزنه بیشتر روی این تیکه اش تاکید می کنه که او موحد بود و مشرک نبود و سربلند از آزمایش های الهی بیرون اومد و خلاصه این رفت توی وجود من که من می خوام ابراهیم باشم و من می خواهم ابراهیمی عمل کنم و این اصلا یک یادمه یه گردنبندی داشتم چرمی بود یه کیف چرمی کوچیکی بود می انداختم گردنم و همون موقع اون من رو نوشتم که هدف من ترویج یکتاپرستی است در دنیا این رو نوشتم تا سال های سال گردنبنده زیر دوش همیشه با من بود استخر می رفتم هر جا می رفتم گردنبنده بود تو گردن من که نوشته بودم که یادم نره که من هدفم چیه و خلاصه با این داستان من اومدم یه سری دوره هایی رو برگزار کردم توی دانشگاه بندرعباس یه سری کلاس های رو بیشتر هم تمرکزم روی عزت نفس بود اون موقعی که کلاس ها برگزار می کرد اینجوری نبود که آقا من به تو بگم آی و توحید باش آیت و مشرکی آیت و موحدی آیت و اینجوری اصلا اصلا من این رو برای خودم داشتم اون نگاه توحید و ابراهیمی برای خودم داشتم اصلا کاری به بقیه نداشتم مگر اینکه بقیه می پرسیدن از من در مورد قرآن من در موردشون صحبت می کردم ولی کسی از من نپرسید نمی پرسید در مورد قرآن من صحبتی هم نمی کردم و توی اون کلاس ها بیشتر بحث عزت نفس بود یعنی از نظر من من به این نتیجه رسیدم که وقتی که من روی خودباوری خودم کار کردم وقتی خودسرزنشی و خودتخریبی رو توی وجودم کمتر کردم و خودباوری رو جایگزین کردم من خیلی خیلی از همه لحاظ پیشرفت کردم به همین دلیل هم تو اون کلاس ها یه فضایی فراهم شد کلاسم رایگان بود دیگه با بچه های دانشگاه یه فضایی فراهم کرده بودم که بیایم بشینیم با همدیگه در مورد خودمون صحبت کنیم در مورد تواناییمون صحبت کنیم حالا هر کسی مثلا کلی سرزنش شده بود توسط خانواده دوستان حالا یکی قدش کوتاه بود یکی لاغر بود یکی چاق بوده یکی سبزه بود یکی نمی دونم هر کسی به یه نحوی یه شرایط حالا یا روحی یا جسمی یا گذشته فلان باعث شده بود که مثلا خیلی خودش رو باور نداشته باشه خیلی خودش رو تخریب کنه و من سعی می کردم که توی اون برنامه بشینیم با هم صحبت کنیم و هم در واقع ویژگی های مثبت همدیگه رو به یاد بیاریم و در مورد قوانین صحبت کنیم بیشتر هم تمرکزم روی بحث خودباوری بود خب بحث عزت نفس بود و البته بحث های در واقع قانون جذبم بود ولی در مورد توحید و شرک این نبود که من بیام یه چیزی بود که برای من درونی بود بیام مثلا برچسب بزنم به آدما که آقا تو موحدی و تو مشرکی و تو فلانی و اینا چون خودم می دونستم تازه تا ابد راه دارم برای اینکه تو این مسیر یعنی مسیر بحث توحید مسیری نیست که مثلا حق خود ابراهیم بگیم یک موحد کامل بود ما مثلا موحد کامل نداریم اصلا ما کامل نداریم هیچ چیز کاملی تو دنیای مادی وجود نداره خود ابراهیم هم توی قرآن مثال هاش رو می زنن دیگه به اول می گه مثلا این ستاره خدای منه بعد می گه که این ما هذا ربی این رب منه بعد می گه بعد می بینه مثلا ماه غروب می کنه بعد می گه انی لا احب الافلین بعد خورشید رو می گه و و و و در نهایت به خدا به خدا می گه که به من بگو که بالاخره کی رب این وسط یعنی ما این نداریم که کسی باشه که مثلا توحی کامل باشه یا مثلا تو هر زمینه ای کامل باشه دیگه فقط خداوند دیگه تو دنیای مادی این ویژگی نمی تونه وجود داشته باشه به خاطر همین می دونستم که آقا این روند رو باید برم و خلاصه توی تهران که اومدم توی مباحث قرآنی که صحبت می شد و اینا من اومدم توی در مورد بحث توحید و شرک بیشتر صحبت کردم بیشتر صحبت کردم چون دیدم که خیلی از ماها خیلی از ضربه هایی که می خوریم حتی تو بحث عزت نفس خودباوری که نداریم به این دلیل که دیگران رو باور داریم و خودمون رو باور نداریم و قدرت رو دادیم دست دیگران حالا این دیگران می تونه چی باشه دیگران فقط منظورم مثلا معلم یا پدر یا مادر یا برادر یا رئیس شرکت نیستن دیگران منظورم عوامل بیرونیه عوامل بیرونی که مثلا می گن آقا فلانی شانس داشت به اینجا رسید فلانی مثلا تو فلان خونه بزرگ شد فلانی توی فلان کشور بزرگ شد فلانی مثلا چه می دونم به خاطر قدش بلندتر بود مثلا یه همچین شوهر خوبی گرفت فلانی به خاطر اینکه مثلا خانواده شهید بود یه همچین دانشگاه خوبی رفت و و و این عوامل بیرونیه من دیدم که آقا ما هر وقت در مورد موفقیت صحبت می کنیم آدما به جای اینکه فکر کنن به حرفا به می گن که آقا به این دلیل عوامل بیرونی من نمی تونستم اون آدم موفق باشم و داره تو خودش و خیلی راحت خودش رو توجیه می کرد که من اصلا هیچ راهی برای پیشرفت ندارم چون عوامل بیرونی که داره زندگی منو کنترل می کنه اون موقع بود که من خیلی بیشتر اومدم روی بحث توحید و شرک گفتم آقا وقتی که شما داری به عوامل بیرونی قدرت می دی یعنی خودت رو از خداوند گرفتی دیگه و بحث توحید رو اومدم باز کردم قبل یعنی من تا قبل از اینکه خودم بیام بحث توحید رو توی برنامه هام باز کنم من من نشنیده بودم کسی در مورد این مسائل صحبت کنه خب یعنی کل چیزی که در مورد مسائل مذهبی می گم من چون تو قم بزرگ شدم می دونستم که اونا که مذهبی ان در موردش صحبت کنن کل چیزی که بحثی که بود می گه آقا اگه وضو می گیری آب مواظب باش آب نمیدونم فلان باشه آب وضو از پایین بالا نره دستت اینجوری نشه مواظب باش مهرت نمی دونم درست باشه مواظب باش آقا اگر داری وضو می گیری لاک خونت مثلا باید تمیز باشه مثلا همه درگیر بودن آیسون چیه از اینا بزنن که مثلا لاکه بره بعد وضو بگیرن اونا موی سرت اینجوری شده مثلا کل بحث های مذهبی در مورد این بود که آقا قبله نما بیار که دقیقا قبله کدوم ور باشه نمازت رو می خونی و یا مثلا آقا اونایی که مذهبی تر بودن تکیه فلانی می خوایم بریم و تکیه هات فلانی می خوایم بریم و الان مثلا بریم کدوم دسته زنجیر محکم تر بزنیم و کدوم علم رو برداریم و نمی دونم قمه برداریم قمه بزنیم امسال دیگه و دیگه مثلا خاک بریزیم رو سرمون برای عزاداری امام حسین و و یه ه از این صحبت ها ببینیم مذهبی و اون چیزی که ما از مذهب و دین و این داستان رو شنیدیم همش حول و حول و حوش این داستان ها بود حول و حوش حجاب بود و حول و حوش اینکه بریم دعای توسل کجا بریم دعای توسل بریم دعای توسل کجا بریم فلان کنیم و از این دعاها و کدوم امامزاده بریم و کدوم جمکران بریم که مثلا آرزوها می رسیم بریزیم تو چاه جمکران و از این صحبت ها دیگه ما هم خب بالاخره با همین نگرش بزرگ شده بودیم دیگه این کل دیدگاهی بود که در مورد مذهب بود حالا تو اون شعر می گفت اصول دین طنز بود دانستنش گنز بود اول بود توحید و اینا ولی غیر از اون شعر خدا شاهده غیر از اون شعر من هرگز کلمه توحید رو و مفهوم توحید رو در کل دوران تحصیلم و کل دوران مسجدهایی که من رفتم من قاری قرآن بودم من تکبیر می گفتم اذان می گفتم توی مسجد تو کل دوران تحصیلم من قاری قرآن بودم تو تمام مدارس دوره ابتدایی دوره راهنمایی و دوره دبیرستان رو که با من بودن می دونن من قرآن می خوندم من سر سقف برای همه قرآن می خوندم خب و من وقتی که نماز جماعت بود من تکبیر می گفتم و اذان رو می گفتم این یعنی می خوام بگم من کاملا با بحث مذهبی به این شکلی که بود آشنا بودم ولی این کلمه رو نشنیده بودم هیچ وقت مفهومش هم که عمرا نمی دونستم و توی شعر دانستنش گنج بات فقط ما یه بار این کلمه توحید و اصول دین رو شنیده بودیم خب وقتی که فهمیدم داستان ابراهیم رو وقتی داستان قرآن گرفتم قرآن کلا توحیده اصلا نه در مورد موضوعاتی که این همه کجا بریم دسته کدوم زنجیر رو بزنیم کدوم قمه رو بزنیم کدوم لاک و چجوری پاک کنیم وضومون رو چجوری بگیریم و کدوم موی سر اگه اومده بیرون و حجاب و فلان دیدیم آقا اصلا اینا توی قرآن در حد یک درصد هم بهشون اشاره نشده تمام موارد که آیه های عذاب آورده یک آیه در قرآن واضح می گه من هر گناهی رو ممکنه ببخشم یه گناه رو نمی بخشم و اونم شرکه این آیه صریح قرآنه بعد ما اینا رو هی می خوندیم گفتیم آقا این قوم چی می گفته این ملت چی می گفتن این کتاب چی می گه این فلان هی نشستم بررسی کردم با خودم نتایجم رو دیدم باورام رو ریختم وسط دیدم آقا من هرچی می خورم از شرم و بعد منم این موضوع رو باز کردم یعنی تا قبل از من من نشنیده بودم نمی دونم کسی هم می گفت یک دوستی در آمریکا یک سری در واقع تفسیر قرآن می کنه اون دوستمون در مورد مباحث توحید و شرک صحبت می کرد یعنی من وقتی با قرآن آشنا شدم و کلی مثلا ترجمه می خوندم و نرم افزار و کتاب و فلان و اینا یکی از قسمت های یکی از مطالعاتی که داشتم فایل های ایشون بود که بسیار بسیار انسان محترمیه من احترام فوق العاده ای برای خودشون و مخصوصا برای پدرشون قائلم پدرشون هم محقق قرآن بوده یه آدم البته یه آدم بازاری یه آدم سیاست یه آدم کاملا شناخته شده توی ایران هست پدرشون و خودشون هم خب در ادامه حالا با این در واقع مباحث شبکه های اجتماعی و اینا این فایل هاشون رو پخش کرده بود پخش شده بود و منم از سایت خودشون البته پیگیر بودم یه سایت در واقع داره در مورد مسائل قرآنی من پیگیر بودم و بحث توحید و شکل رو اونجا هم البته ایشون اشاره می کرد مشکل اینجا بود غیر از ایشون دیگه من از جای دیگه هم نشنیده بودم دیگه مثلا چیزی بود که من تو قبل از اینکه اصلا با ایشون آشنا بشم تو بحث های قرآنی و مخصوصا شخصیت ابراهیم مخصوصا شخصیت ابراهیم که اصلا من شب ها و شب ها و شب ها و شب ها گریه کردم وقتی در مورد ابراهیم می خوندم من اصلا خیلی فالی لاو شدم دیگه در مورد این شخصیت خلاصه داستان به این شکل بود که این دوستمون هم که توی مباحث قرآنی تفسیر می کرد و در مورد توحید هم صحبت می کرد و فقط ایشون رو دیدم در مورد این مسائل صحبت می کنه دیدیم آقا ته این داستان های قرآنی رو می رسونه به اینکه آقا رهبر جمهوری اسلامی ما اگر موحد باشیم و مشرک نباشیم ما به اینا باج نمی دیم باید آدم بره تظاهرات کنه باید خون بده باید مقاومت کنه و نظام جمهوری اسلامی شخص رهبر جمهوری اسلامی رو اصلا هیچی دیگه باید این رو بریم سراغش این اصلا نماد الان اینه که ما بریم هرچی من می گفتم خدایا این قرآنی که ما خوندیم اگر بحث بحث توحید پس این داستان رهبر جمهوری اسلامی از کجا داره می آد هی هرچی من تو صحبت های ایشون می خواستم ارتباط بدم بین مواضع سیاسی ایشون و مواضع قرآن نمی تونستم می گفتم آقا این نمی گنجه بگیم توحید و بگیم یکتاپرستی و بعد بگیم هرچی بدبختی داریم به خاطر رهبر جمهوری اسلامیه توی صحبت های در مورد مسائل مالیشون هم خب ایشون خیلی باورهای نادرستی داره دیگه هرچی در کلمه ستمکار توی قرآن هست می خواد توضیح بده ستمکاران چه می گه اونایی که پول دارن خون مردم رو کردن تو شیشه اونایی که به فکر خودشونن اونایی که برای مردم خرج نمی کنن اونایی که مردم رو نمی بینن خیلی از کلمه ایگو است ایگو دارن و فلان دارن و هرچی ما گفتیم بابا آخه چجوریه تو هرچی کلمه ستمکار رو می بینی می کنی توی داستان افراد ثروتمند و اینا رو توی گروه قرار می دی خلاصه ایشون که تنها کسی بود که در مورد مباحث صحبت می کردم آخرش می رسوند به بحث های سیاسی و و در واقع دیدگاه های سیاسیش رو می خواست یعنی به نظر من اگه کسی یه ذره باهوش باشه به راحتی می فهمه که دیدگاه های سیاسیش رو می خواد با قرآن تطبیق بده نه اینکه قرآن رو بذاره ملاک و بعد بگه خب حالا با این دیدگاه قرآنی من چطور زندگی کنم نه یه سری دیدگاه سیاسی خودشون و پدرشون داشتن در مورد مخصوصا جمهوری اسلامی و البته در زمان شاه هم همینجوری بوده یعنی مخالف بودن همیشه مخالف بودن با اون کسی که حاکم حالا شاه بود اینا مخالف بودن با همون نگاه قرآنی و بعد جمهوری اسلامی اومد شد دوباره مخالفن دوباره با همون نگاه قرآن یعنی خیلیا اینجوری ان ها خیلیا اینجوری ان که گفتم اون چیزی رو که دوست دارن می شنون نه اون چیزی که قرآن گفته نه اون چیزی که فلان استاد گفته نه اون چیز من اومدم این مبحث رو مبحث توحید و شکل رو اومدم باز کردم توی برنامه ها بعد یعنی اولین نفری که این مباحث رو باز کرد و توضیح داد و از کلماتی مثل دست دست خداوند استفاده کرد که انسان ها دست خداوندن برای ما و این بحث ها رو باز کرد من بودم من نشنیده بودم منی که این همه تحقیق کردم تو این حوزه ندیده بودم کسی توی زبان فارسی حداقل در مورد این مباحث صحبت کرده باشه حالا بعد از من خب چرا الان دیگه خیلی ها صحبت می کنن در مورد بحث توحید و شرک و اینا خیلی صحبت می کنن یا مثلا در مورد باورها مثلا موقع که من صحبت می کردم اصلا خیلیا مسخره می کردن چیه می گی باور فلان اینا و الان همونایی که مسخره می کردن الان در مورد باور سخنرانی می کنن و در مورد باورها کتاب می نویسن و از این صحبت ها یعنی من یه مسیری رو تو ایران باز کردم برای فارسی زبان ها که نتیجه اش این شده دیگه چندین سال قبل که خودم شروع کردم هیچ کدوم از این داستان ها نبود من من البته من می دونم آدم بسیار تاثیرگذاری ام یعنی اینکه من تاثیرگذارم هیچ شکی توش ندارم من اون موقعی هم که توی حالا قبل از اصلا این برنامه ها وقتی با این مباحث آشنا شده بودم و خانواده ها می گن فک و فامیل همه مذهبی بودن یه جورایی دیده بودن که آقا هرکس در مورد قرآن با من صحبت می کنه فرداش کلا دیدگاهش در مورد مذهب عوض می شه و همه رو منع کرده بودند در واقع بزرگان فک و فامیل ما از همه طرف فک و فامیل خودم و خانمم و اینا که آقا با این سید منظورش من بودم در مورد دین صحبت نکنید که در یک چشم به هم زدن شما رو کافر می کنه و در واقع به مسیر شیطان دعوتتون می کنه این اصلا کلا کارش اینه آدم خوبیه بچه خوبیه اما کاری به دین در موردش نداشته باشید یعنی من انقدر تاثیرگذارم که یه کسی صحبت می کرد دو دقیقه بعد اصلا یه آدم دیگه ای می شد تاثیرگذاری نبود دگ من خیلی خوب بلدم کلمات رو بذارم بغل هم یا مثلا یه عالم جمله عربی رو اونجوری بغل هم بگم ب بقی بگن این قرآن رو خورده مثلا دیگه داره عربی رو اینونت کرده کلا داره عربی صحبت می کنه یه سری کلمه انگلیسی رو بغل هم بذارن بگن این چقدر حالیشه و یا چهار تا مدرک دکترا بذارن پشت سرم بگم دکتر پروفسور نمی دونم چی در دانشگاه فلان و بهمان مثل در واقع دوستانی که هزار تا مدرک و پایین چیزشون سایتشون پانصد تا دانش آموخته نمی دونم دکترای فلان از دانشگاه نمی دونم سوربن فرانسه اینا فلان هیچ کدوم اینا ما که من نکرده بودم هیچ ادایی هم که در نمی آرم و هیچ دکتری مهندسی هم نیستم و تاثیرگذاری نه به خاطر القاب نه به خاطر نمی دونم عربی صحبت کردن یا انگلیسی صحبت کردن نه به خاطر قشنگ صحبت کردن نه خیلی عامیانه و مموس صحبت به خاطر حقیقت رو گفتن یعنی اون چیزی رو که بقیه در اعماق وجودشون قبول دارن و اون تیکه ای از وجودشون که تیکه خدایی هست بیدار می شود این تاثیرگذاری هست یعنی من خودم می دونم که چه آدم تاثیرگذاری ام من خودم می دونم که وقتی اومدم تو تهران توی توی فاصله کم چقدر سمینار سمینارهای من شلوغ شد خودم می دونم الان سایت من تو چه فضایی یعنی اینا رو همه رو خودم می دونم و می دونم که این تاثیرگذاری به خاطر ادا اطوار و فیلم بازی کردن و کلمه های عجیب غریب استفاده کردن نیست به خاطر گفتن یه سری مواردیه که قلب مخاطبی که باهاش آماده است البته آمادگیش رو داره آمادگی شنیدنش رو داره بسیار می شنوه انگار که می شینه سر جاش انگار که دقیقا این مثل یک در واقع چرخ دنده ای که نبوده توی قلب طرف که این سیستم قلب درست کار کنه این می آد اون سیستم قلب درست کار می کنه و می شنوه و درک می کنه و بعد از اون این تاثیرگذاری باعث شد که این صحبت هایی که من می کنم تو ایران جا بیفته و الان خیلی ها در مورد خدا صحبت می کنن و با خدا دوست باشیم و رفیق باشیم باورهامون رو در مورد خدا عوض کنیم ما از این صحبت ها که دیگه خودتون هم می دونید همه اونایی که در مورد توحید و شرک و خدا و اینا صحبت می کنن توی حالا این روزها همشون یا نود و نه درصدشون مستقیم شاگرد من بودن یا اون یک درصد هم غیر مستقیم از شاگرد کسی بودن که شاگرد من بود اینا اینا رو دارم می گم به خاطر اینکه این چیزی بود که من برخورد کردم باهاش دیگه حالا شما می خواید موافق باشید می خواد موافق نباشید قبول کنید قبول نکنید اصلا مهم نیست چون این چیزیه که من دیدم دیگه تو زندگیم هم گذشته رو دیدم هم حال رو دیدم هم منی که دنبال مباحث توحیدی بودم هیچ کس در موردش صحبت نکرد منی که توی قم بزرگ شده بودم تو اون خانواده مذهبی با اون شرایط اصلا توحید رو نمی شناختم ولی الان چرا الان خیلیا در مورد توحید صحبت می کنند و شرک و این صحبت ها حالا این تا اینجاش از اینجا به بعدش می رسیم به اون بحث میس آندر استندینگ که خیلیا دادن حالا ما در مورد توحید صحبت می کنیم یه سری ها گفتم اون چیزی که دوست دارن رو می شنون نه اون چیزی که گفته می شه میان می گن آره من به خدا اعتقاد دارم من به توحید من به یکتاپرستی دیگه هیچ کسی اصلا مهم نیست هیچ کس آدم نیست و اصلا از کسی تشکر نمی کنم من دیدم مثلا تو کامنت ها حالا توی شبکه های اجتماعی یا تو سایت خودمون مثلا یکی مثلا یکی از همسرش تشکر می کنه مثلا بعضی ها هستن نه تو مشرکی از همسرت خدا این همسر رو به تو داده و تو چرا داری از تو آدمی که به خدا اعتقاد داره و اینا اینجوری تو وابسته ای به همسرت تو تو فلان یکی می آد مثلا استادش تشکر نه تو وابسته ای به استاد یکی می آد از پدرش تشکر کنم پدرت رو هم خدا بهت داده یعنی می دونی یه فضایی که آدم احساس می کنه که اینا فقط اومدن اون مبحث رو ظاهرش رو گرفتن خودشون هم عمل نکردن بعد می خوان به بقیه بگن چ من قبلا هم گفتم من کلا با نصیحت کردن مشکل دارم خب من با نصیحت شنیدنم مشکل دارم با بچه ها اگه کسی منو نصیحت کنه خیلی از دستش عصبانی می شم این برمی گرده به گذشته حالا می گم که چه کسی که چه کسایی اصلا نصیحت می کنند من قبلا هم گفتم توی فایلی توی خانواده ای بزرگ شدم که یکی از نزدیک ترین افراد من توی اون خانواده فردی بود که استاد نصیحت کردن دیگران و استاد عمل نکردن به نصیحت کردنی که برای دیگران داشت بود یعنی شما در مورد هر موضوعی می گفتی ایشون ایده داشت و ایشون نصیحت می کرد و بایدها و نبایده ایی داشت و برآشفته می شد از دست دیگران و از رفتار دیگران و آی باید اینجوری باشه انسان باید اونجوری باشه فرد موفق باید اینجوری باشه در مورد هر کسی در مورد هر کسی از سیاسیون گرفته تا اون فراش که می اومد در واقع کوچه خیابون تمیز می کرد ایشون ایده داشت نظر داشت و بایدها و نبایدها داشت و راه حل داشت و تو باید اینجوری باشی تو باید اینجوری باشی تو باید اونجوری باشی تو تو تویی که رهبر جمهوری اسلامی تو هم باید اینجوری باشی برای همه ها برای همه ایشون به شدت نظریه داشت و در واقع اصلاح گر بود اما خودش هیچ کدوم از اونا رو انجام نمی داد عملا حرف خیلی خوب می زد و در عمل نه حرف های خوب برای بقیه در عمل هیچ از بچگی این خیلی بعد می گم حالا می گم همه رو که نصیحت می کرد شما فرض کنید هزار برابر منو نصیحت می کرد دیگه در مورد هر کاری این غلطه این غلطه این غلطه این غلطه اینجوری باید باشه اینجوری باید باشه این درسته باید اینجوری کنی این اشتباهه فلان همه اینا رو هر روز روزی صد بار تو سر ما می کوبید که باید اینجوری باشی اما خودش هیچ کدوم رو عمل نمی کرد به همین راحتی و این هی رفت و مغز من از بچگی که آقا اول می گفتن خب حرف ها حرف های درستی بود اغلبا یعنی اصلا حرفا حرفای بدی نبود ولی درد از اونجا بود برای من که آقا این حرفا خیلی خوبه اما من از حرفای تو الگو نمی گیرم من از عملکرد تو الگو می گیرم هر چقدر حرف بزنی اما خودت عمل نکنی من نمی تونم از تو الگو بگیرم تو آدم مناسبی برای الگو دادن به من نیستی وقتی خودت عمل نمی کنی به خاطر همین از اونجا به بعد کسی دیگه مثلا این رفت رو مغز من که اینایی که خیلی حرف می زنن برای بقیه عملا خودشون عمل نمی کنن به اون چیزی که به بقیه می گن و این رفت رو مغز من که کسی منو نصیحت نکنه از بچگی اگه کسی منو نصیحت می کرد حتما دعوام می شد باهاش به خاطر اینکه من من به کلام آدما کاری نداشتم دیگه من به عملکرد آدما و اتفاقا و شما هم تایید می کنید احتمالا تجربه زندگیتون تایید می کنه اونایی که خیلی عملکرد خوبی دارن خیلی کم نصیحت می کنن یا اصلا نصیحت کنن اصلا کاری به بقیه ندارن انقدر تمرکزشون رو بهبود خودشونه که خودشون درست عمل کنن که وقت نمی کنن ایرادهای بقیه رو بگیرن به همین دلیل من وقتی که مثلا توی سایت کسی می آد از بقیه انتقاد می کنه او مثلا یارو می آد می گه من شوهرم این کارا رو برام کرده این مثلا هدیه رو برای من خریده چقدر خوشحال شدم چقدر فلان شدم برای من موبایل خریده یا برای من طلا خریده یا برای منو برده مسافرت و اینا یه سری هم مینویسن داری مشرک می شی یادت حواست باشه داری مشرک می شیا خداست که شوهر را به تو داده است یه مشت اراجیف که هیچی مثل اون کسی که تو خانواده من بود و فقط بلد بود حرف مفت بزنه حرف مفت یه نکته ای رو تو پرانتز بگم بچه ها من اینا رو دارم به کسایی می گم که دوست دارن تو برنامه ما اصلا دوست دارن که ذهنش رو تغییر بدن دیگه شما با حرف زدن شاید بتونید سر منو کلاه بذارید با قشنگ حرف زدن و با دروغ گفتن و با نمی دونم عوض کردن کلمات و اینا سر منو کلاه بذارید سر اون رو کلاه بذارید سر زنت و سر شوهرت رو سر بچه تو سر رئیس تو سر یه کس رو نمی تونی کلاه بذاری سر جهان رو نمی تونیم کلاه بذاریم یعنی شاید بتونی سر منم نمی تونی همیشه کلاه بذاری که دوباره سر من کلاه می ذارم باور می کنم بعد می فهمم خب سرش زنت هم همین جور سر شوهرت هم همین جور می تونی دو بار فیلم بازی کنی دو بار نقش بازی کنی دوباره ادا اطوار دربیاری حالا تو هر زمینه ای بالاخره لو می ره دیر یا زود دیر هم نه زود لو می ره ولی جهان همون اولش هم نمی تونی سرش کلاه بذاری جهان با نتایج با شما صحبت می کنه خداوند با نتایج صحبت می کند اون مهم نیست تو چی می گی چه نتیجه ای داری هر وقت خواستی از بقیه ایراد بگیری نگاه کن به نتایجت نگاه کن به عملکردت اگر تو که داری می گی می گم این کسی که تو خانواده من بود و از همه ایراد می گرفت عملکردش نتایجش فاجعه بود یعنی فاجعه بود از همه لحاظ از لحاظ سلامتی جسمانی فاجعه بود از لحاظ روابط فاجعه بود از لحاظ مالی فاجعه بود خب در تمام موارد از لحاظ آرامش فاجعه بود در تمام موارد یک فاجعه به تمام معنا بود که برای همه راه حل داشت و بعضیاتون اینجوری هستید و اونایی که اینجان سر جهان رو کلاه نمی تونن بزنن جهان نتیجه من هر وقت هر کسی می خواد با من حرف بزنه بچه یادتون باشه هر وقت عباس من رو دیدید و خواستید حرف بزنید در مورد نتایجتون با من صحبت کنید نه در مورد کارایی که می خواید انجام بدید یا چیزایی که فکر می کنید یا فلان بگید که چه نتیجه ای گرفتید من کسی که نتیجه گرفته باشه رو می شینم پای حرفاش نه کسی که فقط بلده حرف بزنه و با همین دیدگاه من اومدم رفتم سراغ چی سراغ عمل کردن نه سراغ من تو تمام من چه می دونم بگم چند هزار ساعت من فایل دارم روی سایتم کلا حتی اونایی که رو سایتم نیست من چند هزار ساعت سخنرانی کردم من یاد ندارم که بیام به بقیه بگم تو مشرکی تو موحدی تو اینجوری من هر وقت گفتم در مورد خودم گفتم گفتم من حس من خیلی راه دارم تا بشم ابراهیم من خیلی راه دارم تو این مسیر من خیلی شیطان منو وسوسه می کنه همین الانش خیلی از مسیر دور می شم من خیلی نیاز دارم به کار کردن روی خودم من خیلی نیاز دارم به تکامل من من همش به خودم گفتم و نه نه تنها جلوی دوربین من به خودم همیشه دارم می گم که خیلی کار دارم خیلی می تونم بهتر بشم خیلی هنوز نقاط ضعف دارم خیلی هنوز وسوسه می شم خیلی هنوز گمراه می شم خیلی هنوز مشتک می شم هم جلوی دوربین به شما گفتم هم به خودم هزار برابر بیشتر گفتم خب و اصلا اینطوری نیست که من یه جوری ببینم بشینم ایرادش رو بگیرم مگر اینکه طرف بیاد بگه آقا تازه یه پولی بده بگه که آقا شما این پول رو بگیر به من بگو که من چطور می تونم زندگیم رو عوض کنم که می آد محصولات ما رو می خره خب این نیست که مثلا من بیام یکی رو ببینم تو اینجوری باید باشی تو اونجوری باید باشی تو اونجا منی که اینقدر نتیجه گرفتم و دارم عمل می کنم یعنی این اون از بچگی که اون اتفاق برای من افتاد و یه کسی بود تو زندگی من که اینقدر حرف می زد و عمل نمی کرد باعث شده بود که من نخوام من از بچگی به خودم قول دادم که بزرگ بشم من به آنچه که می گویم عمل می کنم یعنی اینکه اینقدر من حساسم که به اینکه به چیزی بگم که عمل می کنم یعنی در واقع من هر جمله ای رو که می خوام بگم مثلا می خوام بگم آقا من مثلا اینقدر وقته که مثلا قرص نخوردم بعد می شینم فکر می کنم نکنه فلان موقع مثلا من چه می دونم یه قرصی رو خوردم که نه بعد مثلا یادمه مثلا می گفتم که آقا غیر از مثلا ویتامین گیاهی و اینا من مثلا قرص دارویی شیمیایی نخوردم یعنی تو تک تک موارد سعی می کنم فکر کنم نکنه خودم دارم مثلا عمل نمی کنم و یه جایی هم که عمل نمی کنم یه جایی هم که مثلا حالا زورم نمی رسه که ذهنم رو کنترل کنم می آم می گم آقا من خودم اینجا نمی تونم ذهنم رو کنترل کنم یا نتونستم یا خیلی برام سخت بوده تو فلان موضوع و و موضوعات دیگه ای که حالا اونایی که با من آشنان می دونن که بنابراین این داستان توحید و شر رو من اومدم اصلا تو ایران جاش انداختم اصلا کسی به این موضوعات توجه نمی کرد اصلا اولویت چیز دیگه ای بود و بعدش الان همون افرادی که فقط بلدن حرف بزنن و از دیگران ایراد بگیرن الان دارن در مورد این مباحث صحبت می کنن و خیلی ها دارن اشتباه صحبت می کنن و نتیجه اش هم مشخصه یعنی وقتی که ما در مسیر درست قرار می گیریم نتایجمون درست می شه به صورت به صورت پایدار نه یه روز اونایی که یه روز نتایجشون خوبه یه روز یه روز رابطه شون خوبه فرداش رابطه شون می ترکه یه روز دو قرون پول در می آرن فرداش چهار قرون رو از دست می دن اونا همونایی ان که یه موقعی عمل می کنن یه موقع عمل می کنن کسی که درست عمل می کنه به صورت پایدار نتایجش پایدار و درست خواهد بود خب بنابراین هر وقت می خواید به قول امام صادق فکر کنم می گفت می گفتش که اگر کسی رو قضاوت می کنید خدا اینقدر شما رو زنده نگه می داره که شما دچار بشید به همون گناهی که بقیه رو قضاوت می کردید به خاطرش و منع می کردید تا شما اون گناه رو انجام بدید و شما زنده خواهید بود تا شما همون اشتباه رو انجام بدید یه همچین مفهومی داره وقتی دارید بقیه رو قضاوت می کنید وقتی دارید در مورد بقیه صحبت می کنید وقتی دارید دست تو اینجوری باهاش تو اونجوری باباش تو اونجوری باش تو اونجوری باش بدون داری با کله میری پایین از کجا می فهمی از نتایج رو راست باشید با خودتون بچه ها رو راست باشید با خودتون نتایج بحث فقط مالی نیست ها بحث سلامتی جسمانیه بحث آرامشه بحث روابط درسته با دیگران من وقتی که اومدم روی خودم کار کردم یه قسمتی که توی دانشگاه بندرعباس من روی خودم کار کردم بحث بحث روابط بود و گفتم دیگه روابط من انقدر خوب شد که صدها و صدها دوست فوق العاده داشتم در حدی که مثلا با استادای دانشگاه اینقدر رفیق بودم که اینا می اومدن بعضا می اومدن نمرات بچه ها رو روی برد نمی زنن و به من می گفتن می گفتن عباس منش این نمره های بچه ها قبل از اینکه رو برد بزنه این لیست نمره های بچه هاست هر کسی می خواد قبول کنه قبول کن هرچی می خوای نمره اضافه کنه چون مثلا من می دونستم که من آمار همه بچه ها رو دارم که کیا اگر چه نمره ای رو بگیرن مثلا مشروط نمی شن مثلا اون دفعه چند واحده چند نمره بگیرن از مشروطی رد می شن بیا هر کسی رو می خواد قبول کنه قبول کن هرکس می خواد رد کنه رد کن هر نمره ای که می خوای بدی به هر کسی می خوای بدی بده و بعد برگه رو بده ما بزنیم روی من تا این حد تو روابط خوب عمل کردم بقیه برای به جای اینکه توحید رو در قلبشون روش کار کنن بیشتر دارن رو زبانشون کار می کنن ببین انقدر ما ادا اطفال شنیدیم به خدا من اصلا خسته ام از ادا اطوار توحید ایمان به خدا قلبیه به قرآن ادا اطواری نیست به خدا کلامی نیست به خدا به جای ما رو پیشونی ربطی نداره که آقا مثلا خب حالا ما توحید رو شنیدیم توحید ما دیگه یکتا پرستیم هر کسی هر کاری می کنه اون تو دست اون تو قلبت باید باشه باید از آدما تشکر کنیم من تو یکی از فایل های محصول هم گفتم گفتم هر وقت این حرفت اومد تو مغزتون که نه حالا این دست خدا بود و اینا از خدا تشکر می کنم اینم حالا یکی زیپ دهنت رو ببند تو باید تشکر کنی از آدما اون تو قلبت اینکه تو می آی اینجوری می گی آقا مثلا اون تو شرک ورزیدی می شی برچسب آدما می زنی و فلان و بهمان و اینا ما مرغ ما مرغمون که تخم اولین مرغمون که تخم کرد ما بغلش کردیم صد بار مرغ که صد بار ازش تشکر کردیم قربونت برم عزیزم برام تخم کردی حالا این به معنای که ما مشرکیم ما برون برانی اسبمون اسبمون رو هر بار الان ما الان بگم چند هزار بار دیدیمش دیگه هی می آد از اینجا رد می شه می اونجا رد شه اونجا رد می شه هر بار ببینیمش هر بار که دیدیمش گفتیم که مثلا دمت گرم سپاسگزاریم ازت برانی داری اینقدر قشنگ اینجا رو تمیز می کنی اینقدر چمن ها رو قشنگ داری دست هیچ دستگاهی مثل تو نمی تونه این چمن رو اینقدر خوب یه دست صاف کنه و بره اون لالوها همه جا رو بگرده اونور رودخونه اونور دریاچه بره توی اون دل جنگل چمن ها رو صاف کنه تو میری انجام می دی همیشه دمت گرم خدا قوت پهلوان خسته نباشی دلاور خلاصه کلی ازش تشکر می کنم اون که اسبه اون که اصلا نمی فهمه اینا رو مثلا اگه مثلا من توی رابطه هستم از کسی که برای من غذا درست می کنه تشکر می کنم رو کارش تاثیر داره یعنی اون دفعه بعد با ذوق و شوق بیشتری غذا درست می کنه ولی اسبمون که رو کاراش اصلا من بیام قربونت برم بعد مثلا اسبه اینا خیلی هم تشکر کردم این سری من می آم کنترات می بندم کلا براشون می رم درخت اضافی ها رو هم قطع می کنم اصلا می رم یه کلبه براشون درست می کنم یا قصر اینا خیلی آدم واسه اون که این کارا رو نمی کنه اون از تشکر ما نازش می کنیم حرفش می زنیم همینجوری یه نگاهی به ما می کنه و بعد دوباره سر می ذاره پای هم شروع می کنه به خوردن خب اون که نمی فهمه اصلا این چیزا ولی من سعی کردم یک شخصیت سپاسگزار از خودم ایجاد کنم و این رو نیام بگم که اگه من دارم از کسی سپاسگزاری می کنم یا ذوق می کنم برای کسی یا ذوق مثلا یکی هست مثلا من دیدم آقا طرف مثلا تو کامنتو ذوق می کنه برای یه کس دیگه ای بعد بعضیا می نویسن تو خیلی خیلی ذوق کردی معلومه که خیلی گنده کردی اون رو برای خودت یه سوال من می پرسم اگر شمایی که این حرفا رو به بقیه می زنی همسرت دو ماه ندیده باشتت بعد از دو ماه برات ذوق وقتی می بینیش برات ذوق نکنه بگه نه من من من یکتاپرستم من آدم توحیدی هستم برات ذوق نمی کنم اگه ذوق کنم مشرک می شم چه احساسی داری فرزندت این حرف رو بهت بزنه برای فرزند یه کاری بکنی هیچ تشکر ازت نکنه بگه نه من ذوقم نکن هیچی بگه نه من تو دست خدایی برای من این کار رو کردی تو نباشی یکی دیگه این حرف رو بهت بزنه چه احساسی داری خیلی خوب می شه بفهمی مسیر درست از مسیر غلط مخصوصا در مورد نتایج من انقدر برای افراد ارزش قائلم که اگر هر کاری برام بکنم صد بار ازشون تشکر کنم من تو قلبم می گم خدا رو شکر که خدایا این دست دست خدا بوده برای من کار کرده و من تشکر اصلی دارم ازتون می کنم ولی کاملا هم از لحاظ صورت میمیک صورت هم از لحاظ قلبی و احساسی هم از لحاظ کلامی به طرف اهمیت می ده اصلا یکی از اصولی که توی بحث ارتباطات من یاد گرفتم این بود که به دیگران احساس مهم بودن بدید شما توی همین توی شما هر کسی با عباس منش بوده باشه می دونه که من وقتی با کسی صحبت می کنم اول سعی می کنم بهش احساس مهم بودن بدم که تو این کار رو خوب عالی انجام می دی چقدر اگه چهره اش دیده باشم چقدر چهره زیبایی داری اگر که چیزایی که واقعا هست و نه که از الکی تعریف الکی نه مثلا هر کاری که خوب این کار رو چقدر خوب انجام می دی اون کار رو چقدر خوب انجام می دی دمت گرم چقدر یعنی سعی می کنم به طرف احساس مهم بودن بدم نمی گم که نه نه من مشرک می شم اگر به این یا من ذوق کنم من یه استادی داشتم تو دانشگاه ایشون استاد کامپیوتر ما بود و خیلی کارش خوب بود خیلی هم اخلاقش خاص بود و خیلی مثلا با دانشجوها راه نمی اومد و خیلی چیز داشت دیگه مقاومت داشت در مورد دانشجوها خیلیا اصلا چیز وحشتناکی بود همه بچه ها مثل چی ازش می ترسیدن بعد من تو همون دوره ای که می خواستم تو روابط کار کنم سعی کردم که قوانین روابط رو یاد بگیرم و می گم من خیلی رو تو دانشگاه رو توی بحث روابط تمرکزی کار کردم چون دیدم که این خیلی نقطه ضعف منه و خیلی می تونه جای پیشرفت داشته باشه و انقدر خوب کار کردم که همون استاد شد رفیق من و وقتی من اومدم تهران ایشون اومد با ما همکاری کرد توی تولید یه سری محصولات و در واقع همکار من شد توی تهران استاد من در زمانی که همکار من بود و توی تهران بود چون ایشون از بندرعباس مثلا هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار می اومد تهران یه سری کارا رو برای ما انجام می داد توی اون برنامه ایشون اومد من داشتم تو سخنرانی می کردم وسط برنامه خیلی هم جدی تا ایشون از درآمد من برنامه رو متوقف کردم معرفیش کردم ایشون رو به بقیه سپاسگزاری کردم و در مورد تواناییشون صحبت کردم استاد بنده هستن و فلان در صورتی که اون موقع همکار من بودم در واقع یه روز جلو برای شرکت من کار می کرد ولی کاملا با عشق و اون چیزی که تو قلبم کلی ذوق کردم کلی خوشحال شدم دیدمش کلی مثلا لذت بردم از حضورش کلی دوستش دارم بعد حالا مثلا من بیام بگم نه من توحید رو الان نابود کردم من مشرک شدم که برای استادم ذوق کردم برای دوستم ذوق کردم برای بچه ام ذوق کردم اینا اون چیزاییه که باید درک کنیم بچه ها بحث توحید یه بحث درونیه من توحید رو اون موقعی در عمل نشون دادم که توی تالار تفاهم در خیابان میدان ولیعصر خیابان کبکانیان خیابان کشاورز خیابان کبکانیان من یک یک مسجدی هست یک تالاری داشتم تالار تفاهم من اونجا برنامه ها رو برگزار می کردم و خب در مورد این موضوعات قرآنی صحبت می کردم و بحث شفاعت رو مطرح کردم که توی قرآن هیچ به صورت کاملا واضح و صریح چندین و چند بار اومده هیچ کسی نیست که شما رو شفاعت کنه و هر کسی در گرو اعمال خویش هست و بارها به پیامبرش گفته که به نوح گفته تو نمی تونی بچه تو شفاعت کنی حتی وقتی ابراهیم درخواست می کنه که از فرزندان من در واقع ذریه من بشن پیامبر خداوند قبول نمی کنه که بشن می گه که این هر کسی نتیجه خودش رو می گیره هر کسی در مسیر درست باشه جواب می ده این نیست که چون بچه توئه یا فلان و در مورد حالا موضوعات دیگه ای خب اینا به مذاقشون خوش نیومد و اومدن منو تهدید کردن حالا اونایی که تو هیئت امنای مسجد بودن اون موقع می دونن داستانش چیه اون شبی که اون حاج آقا رفتیم یه سری اتفاقات افتاد من نمی خوام بازش کنم اونایی که خودشون می دونن که آقا یا اینی که ما می گیم باش یا اینکه ما نمی ذاریم که تو ایران کار کنی پدرت هم در می آری اینجا که هیچ دیگه نمی ذاری ولی اگه با ما باشی و اون مباحثی که ما می گیم در مورد مسائل مذهبی اینا رو بگی ما این سالنی که داری اجاره می دی که مبلغش هم خیلی زیاد بود این سالن رو بهت رایگان می دیم و نه تنها رایگان بهت می دیم بلکه برات تبلیغ می کنیم تو مسجد بنر می زنیم و فلان چرا حالا این پیشنهاد رو به من می دادن نه که عاشقشون ابروی من بودن به خاطر همون تاثیرگذاریه به خاطر اینکه اون ها تو اون سالن خودشون برنامه های در واقع مسجد برنامه های فرهنگی داشت آموزش فرهنگی داشت و در مورد همین مباحث مذهبی کلی تبلیغ می کردن بنر می زدن اس ام اس می دادن و تو مسجد توی در و دیوار مسجد می زدن تو تابلوی اعلانات می زدن و استاد می بردن به استاد هم حقوق می دادن که بیاد در مورد مسائل مذهبی صحبت کنه توی اون سالن و همه این کارا رو می کرد مثلا یه نفر دو نفر مثلا می اومد تو اون برنامه می نشست یه دو تا پیرمرد یه چیزی مثل می اومدن اغلب هم می گرفتن می خوابیدن رو صندلی ها به خاطر اینکه یه فضای خنک و خوبی بود و هیچ استقبالی از برنامه هاشون نبود بعد دیده بودن که مثلا عباس منش اومده برنامه برگزار کرده پول هم داره می گیره هیچ کدوم از امکانات مسجد هم نداره هیچ کدوم از اون بنرها هم براش نمی زنن هیچ کاری نمی کنن این همه جمعیت داره هر روز بیشتر و بیشتر می شه بعد گفتن خب حالا تو بیا مباحث ما رو بگو و بعد من گفتم نه و توی اون جلسه ای که اون هیئت امنا بودن و در جریان هستن می دونن چه اتفاقی افتاد تهدید و فلان و بهمان گفتم آقا شما فقط حاج آقا خودتو ناراحت نکن ما می ریم خدای ما بزرگ ما می ریم قربونت برم و من از اونجا رفتم و ایمانم اونجوری نشون دادم تو مسیر درست حرکت کردم با اینکه اینقدر هزینه داشتیم با اینکه اینقدر بدهکار بودیم اینقدر شرایط سخت بود و جا نداشتیم زندگی نداشتیم اصلا ولی مسیرم رو ادامه دادم و بعدش ایمانم رو اونجایی نشون دادم که یک دوستی که حالا اون موقع خیلی معروف بود از اساتید موفقیت خیلی توی دانشگاه های مختلف ایشون برنامه داشت و تو شهرداری ها استانداری ها توی شهرداری های بخش های تهران تو شهرهای مختلف بزرگ همیشه برنامه داشت یعنی همیشه ایشون یه سری برنامه های خیلی بزرگ داشت و از طرف شهرداری هم بود جمعیت زیادی می اومد و امکانات خیلی خوب بهش می دادن و حقوق خیلی خوبیش می دادن و خلاصه خیلی ارتباطات اینجوری داشت و یه سری حرفا رو می زد در مورد مسائل موفقیتی ایشون اومد منو یادمه موقع یه زانتیای نو هم خریده بود حالا نمی دونم می خواست به ما نشون بده ماشینش رو چجوری اومد منو سوار کرد پسر جان بیا من به تو بگم باید چیکار کنم خلاصه کلی تو مسیر گفت تو چی در مورد تو چی به مردم می گی و در مورد قرآن تو اصلا می دونی قرآن چیه تو اصلا حالیت بچه جون تو اصلا می فهمی قرآن تو بفهمی قرآن و قرآن هفت تا بطن داره هر بطنش هفت تا تا بطن دیگه داره اونم تو اون دوره یه بطن دیگه داره این حرفا رو نزن تو اصلا صلاحیت نداری من دکترم من فلانم من نمی دونم دانشگاه ییل آمریکا با معدل بیست قبول شدم و من توی جنگ فلان بودم و من فلان من در مورد قرآن صحبت نمی کنم تو تو در مورد قرآن صحبت می کنی من همونجا هم خیلی با احترام بدون بی احترامی گفتم ممنون فقط چیزی که یادم گفتم شما چندین ساله داری کار می کنی تو این حوزه خیلی هم افتخار می کرد به این من این سمینار رو برگزار کنم این طرفدارا رو دارم این فلان بعد می گفتش که در واقع حرفش این بود که تو بیا اون چیزایی که من می گم انجام بده و اون صحبت هایی که من می گم رو بگو به جای مباحث حالا قرآنی که داری می گی همون مباحث توحیدی که من تو قرآن می گفتم و من پارتی اینجا دارم اونجا آشنا دارم صدا و سیما می برمت نمی دونم فلان شهرستان استانداریش شهرداریش این کار رو باید می کنم اون کار رو باید می کنم اصلا کلا رات می انداز اصلا گنده ت می کنم تو این کشور من ایمانم اونجا نشونم که خیلی هم ازش تشکر کردم گفتم سپاسگزارم من این مسیر رو مسیری که به من الهام شده که باید برم منم این مسیر رو می رم هرچی هم که ما حرف زدیم من هرچی گفتم آیه های قرآن آوردم شما یک دونه آیه برای من نیاوردی در رد این صحبت ها و می گه قرآن رو اصلا نمی شه بفهمی و از این صحبت ها و من مسیر خودمو خوشحالم که برم فقط فکر کنم با احترام فراوان به ایشون گفتم که الان شما سال هاست داری کار می کنی به قول خود این همه پیشرفتی من تازه اومدم تهران سال اولم بود که اومدم تهران گفتم بذارید دیگه فکر کنم گفتم پنج سال یادم نیست گفتم پنج سال دیگه بیا مثلا مقایسه کنیم ببینیم نتایجمون چی بوده و اینا من مسیر خودم می رم شما هم مسیر خودت رو شما هی داری می گی نتیجه نتیجه نتیجه پنج سال دیگه بریم درمورد نتیجه هم صحبت کنیم با همدیگه و اون بنده خدا ما رو یه جایی وسط ناکجاآباد پیاده کرده و خلاصه اینجاها ایمان توحید خودش رو نشون می ده می گم البته من هزار تا هم ممکنه مثلا تردید کرده باشم شکل داشته باشم و ممکنه که خب آدم انسانه دیگه و این ذهنیت ها رو داره من یه جاهایی تونستم در عملشون نه اینکه بیام بگم آقا تو اینجوری بیام مثلا از بقیه تشکر نکنم به خاطر اینکه نه مشرک دیده نشن یه وقت اینا وقتی در مورد توحید صحبت می کنیم در مورد قدرت ندادن به عوامل بیرونی در عمل صحبت می کنیم نه در حرف نه اینکه بیایم بگیم آی تو فلانی آی تو بهمانی به بقیه قضاوت کنیم بقیه رو بچه ها هر وقت خواستید در مورد بقیه حرف بزنید نتایجتون رو بذارید یه نگاهی به خودتون بکنید به خدا این بهتون کمک می کنه به قرآن این بهتون کمک می کنه یعنی من تا نتیجه نگیرم تا یک پیشرفتی اتفاق نیفتاده اصلا در موردش صحبت نمی کنم من توی هر مرحله من در مورد روابط اومدم صحبت کردم در مورد عزت نفس اومدم صحبت کردم من عزت نفسم رو از خیلی پایین تر رسوندم به جای خیلی بالاتر بعد منم در موردش صحبت کردم اول انجام دادم برم صحبت کرد در مورد روابط اول انجام دادم منم صحبت کردم کم موردش در مورد در واقع سلامتی اول انجام داد من که هر ماه باید مریض می شدم اومدم اول انجام دادم بعد درمورد سلامت صحبت کردم در مورد خیلی چیزا خب در مورد ثروت من نتایج مالی من به اون مسیری که رفتم اون ایرادهای که تو باورم بود اول برطرفش کردم انجامش دادم و بعد اون نتایج مالی فوق العاده اتفاق افتاد و بعد منم در موردش صحبت کردم یعنی اگه این رو به خودتون بگید شما اولا که آدمی که خیلی خیلی هدف داشته باشه و کارش رو وقت نمی کنه که بیاد ایراد بقیه رو بگیره تو اینجوری تو اونجوری بشینی همش ایراد بگیری تو باید اینجوری باشی تو باید اونجوری بشی ولی هر وقت خواستی از بقیه ایراد بگیری بیا ببین که خودت تو زندگیت چه نتیجه ای رو خلق کردی و امیدوارم که توحید رو درست درک کنیم نه در حرف در عمل توحیدی که به ما شجاعت بده حرکت کنیم به سمت جلو توحیدی که ترس هامون رو کمتر کنه خدایی که نه در حرف در عمل در قلب ما در ساق پای ما در دستان ما کار کنه و البته که فکر نکنید که اگر کسی از کسی تشکر می کنید یا برای کسی ذوق می کنید شما مشرک شدید همه اینا رو تو قلبتون بذارید با تمام وجود از عزیزانتون تشکر کنید برای هر کاری که براتون انجام می دم برای هر غذایی که برات درست می کنه همسرت برای هر ظرفی که می شوره برای هر لباسی که می شوره و جمع می کنه شوهرت برای هر در واقع امکاناتی که می آره می ذاره تو یخچال برات برای هر مسافرتی که می برتت برای هر برخورد خوبی که باهات داره ازش تشکر کن سپاسگزاری کن از دوستات از همکارانت برای هر قدمی که برمی دارم برای هر برخورد حتی قلم برخورد خوبی که باهات دارم برای امیدی که بهت می دن برای وقتی که می خوای بشینی مثلا خودکار تو میز نیست همکارت برات یه خودکار داره می آره تشکر کن ازش قدردان باش اگر می خوای توی ذهنت با خدای خودت صحبت کنی و از خدای خودت تشکر کنی تو قلبت این کار رو بکن خدایا ممنونم که تو داری این آدمای خوب رو تو زندگی من می آری ولی حتما به طرف بگو با قلبت به طرف بگو ببین چه جادویی تو زندگیت اتفاق می افته و بدون قوانین وقتی که شما دارید تو مسیر درست در قوانین حرکت می کنید تنها عاملی که می تونه نشون بده شما در مسیر درست هستید یا نه در مسیر درست پایدار هستید یا نه نتایج پایدار نتایج پایداره اینقدر دنبال نتیجه گرفتن برای خودت باش که وقت نکنی از دیگران ایراد بگیری این مشت که اون ایراد داره اون فلان اون بهمان حالا فکر می کنی من این حرفا رو می زنم اونایی که این ویژگی رو دارن می گن آ عباس منش خدا پدر و مادرت رو بیامرزه تو ما رو بیدار کردی نه نه اونا می گن نه با من نیست که من که درستم من که ایراد ندارم فکر نکنید این حرفا رو من می زنم یه سری ها الان بیدار می شن جامه در می درن و می افتن تو کوه و بیابون که آی من فهمیدم نه اون می فهمه که آمادگیش رو داره و خیلیا آمادگیش رو ندارن حداقل الان چک و لغت ها رو باید بخورن کلا من با چک و لگد خوردن از دنیا هیچ مشکلی ندارم چه برای خودم باشه چه برای دیگران باشه کلا استراتژی من اینه که آدمی که قانون رو نمی فهمه و داره اشتباه می کنه چک و لقطه رو هر چقدر زودتر بخوره زودتر می فهمه هیچ اشکالی هم نداره هم برای خودم هم برای دیگران اشتباه می کنیم سریع چک و لغته رو بخوریم و اصلاح کنیم خودمون و مسیر رو درست کنیم و پیش بریم برای کارهای درست هزاران بار هزاران بار تشکر می کنم از هر کسی که در واقع توی زندگی من بوده من این کار رو کردم و این به من کمک می کنه که با آدما بهتر ارتباط برقرار کنم کمک می کنه که قضاوت کمتری بکنم آدما رو کمک می کنه خب به خودم هم راحت تر بگیرم و خودم رو یه آدم کامل بی نقص ندونم و سعی کنم هر بار بهتر و بهتر بشم کمک می کنه متواضع تر باشم کمک می کنه دوستای بهتری داشته باشم کمک می کنه خدا رو بیشتر بشناسم کمک می کنه که زندگیم از هر جهت پربارتر باشه دیگه من لری می آد یه کاری برای ما انجام می ده من صد بار ازش تشکر می کنم بعد که می ره متنی هم براش نشستم تشکر می کنم هیچ وقت هم احساس نمی کنم آدم مشرک هم که دارم از لری تشکر می کنم هیچ وقت احساس نمی کنم آدم مشرکی هم که دارم مثلا از پدرم از مادرم از دوستم تشکر می کنم هیچ وقت من این احساس رو نکردم اینا همش برمی گرده به می گم توحید یعنی اینکه شما عوامل بیرونی رو دخیل ندونید توی داستان موسی می گه دیگه اینا در صحرا بودن می گن ما یه همچین مرغ و عدس و نمی دونم چی می خوایم و اینا بعد خدا می گه که این تو این شهر به همه اینا هست و اینا می گن که نه خدا موسی با خداش بره ما که این حاکمان قوی داره ما زورمون نمی رسه موسی با خودش بره و نمیرن توحید یعنی اینکه برید توحید یعنی ایمانی که عمل بیاورد توحید یعنی عوامل بیرونی رو بهشون قدرت ندید برای اینکه پیشرفت نکنید برای اینکه حرکت نکنید توحید یعنی این توحید یعنی اینکه حرکت کن در مسیر درست و نذار عوامل بیرونی ترس هایی برای تو ایجاد کنه که نذاره حرکت کنی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا